loading...

من،زنی در دهه سی زندگی

روزمره های من ب عنوان یک زن

بازدید : 46
شنبه 30 آبان 1399 زمان : 8:37

سلام

رو تخت دراز کشیدم و آریام کنارمه و علیرغم همه تلاشی ک میکنه پلکاش داره سنگین میشه و ب سختی میتونه باز نگهشون داره😍😍😍😍

من عااااااااشق این لحظه ام.یعنی ب نظرم واقعیترین و نابترین لحظه اس وقتی فرشته کوچولو در تقلا بین خواب و بیداریه و صورتش تو اون لحظه زیباترین و شیرین ترین چهره دنیاس😍😍😍😍😍

اهورا هم ک کوچیک بود هیچوقت این لحظات رو از دس نمیدادم و از وقتی با چشمای شیطون بهم نگاه میکرد و منتظر‌ی اشاره کوچیک از طرف من بود تا بپره و بره و همچنان ب بازیش ادامه بده،تا وقتی ک چشمای قشنگش تسلیم خواب میشد،یکسره نگاهش میکردم و خیلی وقتا از شدت هیجان اشک تو چشمام جمع میشد.هنوزم همینطورم!

الان و تو این لحظه،از ته دل آرزو کردم هرکسی ک آرزوی داشتن بچه داره رو خدا نصیبش کنه تا بتونه از همچین لذتهای نابی برخوردار بشه😍😍😍😍😍😍😍😍

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۹ ساعت 15:51 توسط سارا |
من میگم دل میگه
بازدید : 55
سه شنبه 26 آبان 1399 زمان : 16:37

سلام

دیروز خیلی کارای خونه خسته ام کرد.از صبح داشتم تمیزکاری میکردم.رفتم یه دوش سریع گرفتم و اومدم .دوستم واتس اپ پیام داد ک میای بریم‌ی دوری بزنیم؟طبقه پایین ما میشینن.گفتم خسته ام آخه!تازه هم از حموم اومدم.گفت بیا دیگه!موهاتو خشک کن یه ساعت دیگه بریم.گفتم اوکی!!!

سه شوار کشیدم و برنج بچه‌ها رو درست کردم و یه ساعت بعدش با دوستم رفتیم بیرون‌.

قدم زدیم و حرف زدیم.برگشتنی سیگار خریدیم و خوراکی واسه بچه‌ها.اومدیم خونه و اول رفتیم خونه دوستم یه کم نشستیم و سیگار کشیدیم و چایی خوردیم و اومدم بالا.

اهورا دوس نداره سیگار بکشم و واسه اینکه ناراحت نشه جلوش نمیکشم.برای سلامتیم نگرانه و میگه سیگار مریضت میکنه.البته ک من خیلی کم میکشم و هروقت حسش بیاد میکشم نه همیشه.یعنی مثلا بعضی وقتا دو هفته شده نکشیدم و یه وقتام با دوستم میشینیم دو سه تا پشت هم میکشم😉😉 کلا من تو همه چی مودی هستم و هرکاری رو رو مودش باشم انجام میدم.

خلاصه اومدم خونه و لباس عوض کردم و دست و رو شستم و خوراکی بچه‌ها رو دادم بخورن و برای ناهارشون.پلو شون که حاضر بود.مرغ و سیب زمینی سرخ کردم و سس گوجه هم درست کردم.یک ساعت بعد ناهارشون حاضر بود.دادم خوردن و بعدش آریا رو خوابوندم و خودمم رفتم پیش اهورا تو اتاقش رو تختش دراز کشیدم.آخه اتاقش فوق العاده نورگیره و از کله صبح آفتاب کل اتاق پن میشه تا وقتی ک هوا کاملا تاریک بشه.اونم عاشق اینه ک برم تو اتاقش بشینم یا حتی حرفم نزنیم و به کارای خودم برسم.همین که تو اتاقش باشم رو دوست داره.

داشت درس میخوند.گفتم دراز بکشم رو تختت؟گفت،آره بابا از خدامه!

رو تختش دراز کشیدم و ماسک گذاشتم رو صورتم و‌ی موزیک بی کلام آرامش هم پلی کردم و یه بیست دقیقه‌‌‌ای ریلکس کردم.بعدش دیگه پاشدم و صورتمو شستم و آریا هم یه کم بعدش بیدار شد.

بدای شام عدسی درست کردم.داداشم پیام داد و باهاش حرف زدم.مقداری پول دستش دارم ک برام سرمایه گذاری کرده و خدا بخواد قصد دارم‌ی مبلغی پول جور کنم و سال بعد سرمایه گذاری جدیدی رو باهاش شروع کنم.البته خب خیلی پول میخواد و فعلا در مرحله فکر و تحقیق هستیم و راجع ب همینا حرف میزدیم.

حسین اومد و شام خوردیم و گفتم جای تی وی خیلی بده نمیشه رو مبل لم داد و درست دید.گفت پس بیا تعییر بدیم.یه تغییر دکوراسیون حسابی با نظر حسین دادیم ک اتفاقا خیلی خوب شد.

شب هم اهورا و حسین مستند حیوانات دیدن و منم تو گوشی میچرخیدم و دیگه ساعت دوازده و نیم خوابیدیم.

صبحم ساعت هشت و نیم بیدار شدیم و یه کم با بچه‌ها بازی کردم تو تخت طبق معمول و بعد دیگه از جا کنده شدم و براشون دمنوششون رو درست کردم و صبحونه خامه شکلاتی خوردن و منم قهوه مو خوردم.

الانم اهورا رفته سر درساش و من درازکش دارم پست میذارم و آریام رو کمرم نشسته!

پاشم که کمرم خشک شد تو این حالت!!!برم ناهار پسرا رو درست کنم.

اینم از روزمرگی این دو روز

اینجا رو نمیخونید یا میخونین و میگذرین؟؟؟😉😉

آمار که میگه میخونین!😎😎

خوشحال میشم باهاتون صحبت کنم

مواظب خودتون باشید

خدانگهدار

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۹ ساعت 11:58 توسط سارا |
آموزش صفرتاصد برنامه نویسی
بازدید : 41
يکشنبه 24 آبان 1399 زمان : 22:37

سلام

ظهر بخیر

خب دیشب زود خوابیدم و آریا رو هم حسین خوابوند.

دستم‌مدتیه ک درد میکنه و نمیتونم تو این اوضاع برم دکتر ک خب البته بهونه است و درواقع معمولا دکتر رفتن رو تا مجبور نشم انجام نمیدم و پشت گوش میندازم!ولی باید‌ی وقتی بذارم و برم پیگیرش بشم ببینم این درد از چیه.فقط هم دست راستمه!حسین میگه؛از بس گوشی دستته اینجوری شده!!!!خخخخخ حالا خوبه من خیلی کم گوشی دستم‌میگیرم.چون برنامه درسی اهورا روی لپ تاپ نصب نشد و روی تبلتش هم نصب نمیکنه و میگه مخصوص بازیامه!!!!بنابراین نصف بیشتر روز گوشی من دست اهوراس!

صبح ساعت هشت و نیم چشامو باز کردم دیدم حسین داره لباس میپوشه.گفتم کجا؟گفت؛دارم میرم حلیم(هلیم) بخرم!

رفتش و آریا با صدای در بیدار شد و منم پاشدم دست و رو شستم و مسواک زدم و چایی ساز رو روشن کردم و تخت رو مرتب کردم و چایی دم کردم.اهورا بیدار شد و بوسش کردم و رفت دست و روشو شست.

حسین اومد و با اهورا سلام صبح بخیر گفتن.(اهورا هیچوقت در این حد بی احترامی‌نمیکنه ک حتی اگه ناراحتم هست سلام نکنه.فقط نهایتا زیاد حرف نمیزنه!)

صبحونه خوردیم و اهورا رفت تو اتاقش با لگوهاش بازی کنه.میز رو جمع کردم و ب حسین گفتم برو با اهورا صحبت کن.گفت چرا؟قهر نیستیم که!بعدم اون باید با من حرف میزد چون دیشب بهم شب بخیر نگفت!!!

گفتم چ حرفیه آخه؟ما پدر و مادریم و ماییم ک باید بزرگی کردن و بخشش رو ب بچه‌ها با رفتارمون یاد بدیم.بعدم این دلخوریای کوچیک اگه راجع بهش حرف زده نشه و حل نشه،حتی اگه آشتی هم کنید و فراموشم کنید،رو هم تلنبار میشه و بعدها مشکلساز میشه!

چیزی نگفت و نشست پای تی وی.رفتم تو اتاق خواب ک برم حموم.دیدم حسین رفت تو اتاق اهورا و بهش گفت؛از من ناراحتی بابا؟

اهورا؛آره بابا یک کمی!

حسین؛قبول داری ک کارت اشتباه بود؟چون قبلا صحبت کرده بودیم ک شبا کارتون نبینید.

اهورا؛بله میدونم.ولی تو اصلا صبر نکردی ببینی من کجا میزنم!شاید داشتم‌ی کانال دیگه میزدم!

حسین؛آره حق با توئه!ببخشید پسرم.البته من صدام کلفته و وقتی بلند حرف میزنم منظورم داد زدن نیست!!!

اهورا ؛مرسی بابا.منم معذرت میخوام باهات بد حرف زدم و شب بخیر نگفتم!

نفس راحتی کشیدم و رفتم‌حموم!امیدوارم دیگه بعده بحثاشون خودشون برن باهم صحبت کنن و هردفعه من کوکشون نکنم!!!😉😉

از حموم اومدم موهامو ماسک زدم و دیرم پلی استیشن آوردن دارن فوتبال بازی میکنن.گفتم‌چرا تو اتاق خودت و با تی وی خودت بازی نمیکنید؟حسین گفت؛ن اینجا تی وی بزرگتره و بیشتر حال میده!!!

قهوه درست کردم و نشستم قهوه مو خوردم و‌ی کم تو گروه واتس اپ خانوادگی با مامان اینا حرف زدیم.

بعدش پاشدم واسه ناهار ماکارونی درست کردم.

الانم بالاخره پلی استیشن رو جمع کردن و من برم سالاد کلم،سالاد مورد علاقه خودمو درست کنم و میزو بچینم و ناهارو بخوریم.

ظهر جمعه تون ب خیر

خدا نگهدار

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آبان ۱۳۹۹ ساعت 12:51 توسط سارا |
تهدید دادستان نیویورک به شکایت از ترامپ تهدید دادستان نیویورک به شکایت از ترامپ تهران- ایرنا- دادستا
بازدید : 36
شنبه 23 آبان 1399 زمان : 7:37

سلام

شب بخیر

ی چالشی داریم تو خونه مون و من واقعا بعضی وقتا گیج میشم ک چطور رفتار کنم و چ برخوردی بکنم ک عواقب بدی نداشته باشه.

راستش اهورا و باباش بعضی وقتا باهم دچار تنش میشه رفتارها و برخورداشون.ک خب جفتشون مقصرن!حسین کارش تو محل کار حساس و سنگینه و مسوولیتش زیاده و وقتی میاد خونه خسته است و‌ی عادت هم ک ب قول خودش از نوجوونیش داره اینه ک خیلی علاقه ب تی وی و فیلم دیدن داره.یعنی خیلی دوس داره لم بده جلو تی وی و فیلم ببینه.البته خب اینجوری نیس ک همیشه در حال فیلم دیدن باشه.خب باهم حرف میزنیم،با بچه‌ها حرف میزنه،بازی میکنه،بیرون میریم،مثلا برعکس بیشتر آقایون،حسین عاشق خریده و معمولا اونه ک پیشنهاد میده ک بریم خرید.بسیار خوش سفره و عاشق مسافرته و خلاصه ک وقتشو تقسیم میکنه.ولی خب شبا یکی دو ساعتی پای تی وی هستش ک معمولا اگه مستند ببینه یا بی بی سی یا فوتبال،باهم میبینیم.ولی از اونجایی ک علاقه مون تو فیلم دیدن ب شدت باهم فرق داره،سخت میشه باهم فیلم ببینیم.اگرم ببینیم اون میشینه ک باهم فیلمای مورد علاقه منو ببینیم و من فیلمای اونو دوس ندارم.آخه همه اش اکشن ترسناک و بکش بکش دوس داره.یا فیلمای تخیلی!برعکس من ک بسیار رئال و خانوادگی میدوستم!تازه از همه بیشترم فیلمای ایرانی دوس دارم ک حسین خیلی پایه اش نیست!

حالا بریم سر چلنجش با اهورا.اهورا‌ی خصوصیت مشترک با باباش داره و اونم اینه ک بسیار زیاد ب تی وی علاقه داره.مخصوصا کارتونهای سن خودش و نوجوانانه!حالا ن اینکه زیاد بشینه پای تی وی چون درس داره و زبان میخونه ولی خب اگه ب خودش باشه مث باباش عاشق تی وی و فیلم دیدنه!

حالا چالشش با باباش اینجاس ک مثلا شبا ک مثلا باباش فیلم‌میبینه،بهش گیر میده ک چرا این مدل فیلمهای ترسناک و خشن رو میبینی(همه اش هم همون حرفهایی ک من ب حسین میزنم رو میزنه!!!!!)

سر همین مثلا باهم بحث میکنن و اهورا خیلی زود ناراحت میشه!

یا ب باباش گیر میده ک چرا با من پلی استیشن بازی نمیکنی؟؟؟چرا با من زیاد وقت نمیگذرونی؟چرا هی بهونه میاری ک خسته ام......

خب من خیلی زیاد با اهورا رفیقم.واقعا ارتباطمون فقط مادر و پسری نیست و باهم دوست صمیمی‌هستیم.راجع ب همه چیزم باهاش حرف میزنم.مثلا زیاد باهاش حرف میزنم ک کارش درست نیست ک رو حساب علاقه اش ب من اگه من با باباش بحث میکنم گاهی میاد دخالت میکنه و از من دفاع میکنه!(البته ن اینکه مثلا تو دعوامون بیاد و دخالت کنه!اصلا اینکارو نمیکنه!ولی بعضی وقتا ک باهم بحث میکنیم،میاد و باباش رو ب چالش میکشه و میخواد ک درستیه حرف من رو بهش اثبات کنه)

خلاصه ارتباطشون جوریه ک علیرغم اینکه باهم خیلی خوبن و جونشون واس هم در میره،ولی رو چیزایی اختلاف نظر دارن و جفتشونم اهل بحثن!!!!

از طرفی اهورا داره ب نوجوونی نزدیک میشه و میفهمم ک غرور خاص خودشو داره و متاسفانه حسین خیلی مواظب این مساله نیست!

از طرفی هم واقعا واقعا همیشه دلم میخواسته و میخواد ارتباط بین پسرام و باباشون خیلی خوب و صمیمی‌باشه و دوس ندارم پسرام جوری باشه ک با باباشون غریبه باشن و فقط با مامانشون صمیمی‌باشن.مثل خیلی از بچه‌هایی ک اصلا با باباشون نزدیک نیستن و هرچی میخوان و هر حرفی هم ک دارن ب مامانشون میگن تا ب باباشون انتقال بده!!!!اصلا نمیخوام اینجوری باشه و با وجود صمیمیت زیادی ک با پسرام دارم،همیشه جوری رفتار کردم ک با باباشون نزدیک و صمیمی‌باشن ک خداروشکر تا الانم همینجوری بوده.مثلا خیلی وقتا وقتی اهورا کوچیکتر بوده تا الان ک بزرگ شده میفرستمشون دوتایی برن بیرون.قبل از کرونا باهم استخر،رستوران،کافی شاپ،خرید،ازینجور جاها گاهی میفرستادمشون تا باهم وقت بگذرونن و خودشونم استقبال میکردن.

امشب هم وقتی اهورا میخواست کانال ماه وا ره رو عوض کنه و حسین بهش گفت دیگه این موقع شب وقت تماشای کارتون نیست،باهم بحثشون شد!!!!

اهورا :خب چرا بلند حرف میزنی؟؟؟؟نمیشه حرفتو آروم بگی؟؟؟

حسین؛واسه اینکه هزار بار من و مامان گفتیم ک شبا دیگه وقت کارتون دیدن نیست!

اهورا؛هزار بارم ک گفته باشی،بازم نباید با صدای بلند بگی!!!!اگه از چیزی ناراحتی،ربطی ب من نداره ک با من بدرفتاری کنی!!!!

حسین؛یعنی اگه من شبی یک ساعت بخوام فیلم ببینم باید دو ساعت جر و بحث کنم!!!!

اهورا؛ب من ربطی نداره،خودتون هرچی میخواید ببینید(اینو با صدای تقریبا بلند گفت)

حسین؛هیچوقت صداتو رو من بلند نکن!فهمیدی؟

اهورا در حالی ک بغض کرده و اشک تو چشماش جمع شده(مثل خودمه ک تقی ب توقی میخوره،بغض میکنم و اشکم در میاد)،میره تو اتاقش و درو میبنده!!!!

منم اون وسطای بحثشون هی میگفتم،بسه!ی مساله کوچیک رو بزرگ نکنید!!!!وقتی هم داشت میرفت تو اتاقش گفتم،با جفتشون دعوا کردم ک سر مساله ب این مسخرگی اعصاب خودشون و من رو خورد میکنن!!!!

با حسین سرسنگین بودم و ازش ناراحت ک چرا نمیتونه بهتر برخورد کنه و از طرفی هم دنبال اهورا نرفتم تو اتاق چون از اونم دلخور بودم بابت رفتارش.

ی بالشت گذاشتم و دراز کشیدم و مشغول موبایلم شدم.وسطاش حسین چتد کلمه باهام حرف زد و کوتاه جوابشو دادم.

ی ربع بعدش ک آریا هی میرفت در اتاق اهورا رو میزد،درو وا کرد و با آریا شروع کردن ب بازی کردن.بعدشم بهش گفت،برو من میخوام بخوابم.بوسش کرد و فرستادش پیش ما.

ی کم بعد اومد بوسم کرد و شب بخیر گفت و رفت خوابید.با حسینم حرف نزدن!!!

سخته بچه داری!مخصوصا وقتی بزرگ میشن سخت ترم میشه!بچه ک هستن فقط نیازهای اولیه شونه ک باید تامین بشه و محتاج کمک ماها هستن.ولی بزرگ ک میشن خیلی نیازها و توجهات خاص نیاز دارن ک اگه درست باهاشون رفتار نشه میتونه خیلی عواقب بدی داشته باشه!

امیدوارم بتونم تو این مسیر موفق باشم و پسرام رو ب درستی بزرگ کنم تا در آینده بتونن درست و خوب زندگی کنن و آدمهای خوبی برای خودشون و اطرافیانشون باشن.

سخته ولی حتما میشه!

با تحقیق

با مطالعه

با پشتکار

و با صبررررررر

شبتون بخیر

خدانگهدار

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۹ ساعت 23:0 توسط سارا |
آزمون اسامی قابل شمارش و غیر قابل شمارش
بازدید : 56
سه شنبه 19 آبان 1399 زمان : 4:38

سلام علیکم و رحمت الله و برکاته!!!!!!

ی سلام بلند بالا کردم ک تا اعماق وجودتون رسوخ کنه!😉

خب چ خبرا؟ما ک هستیم و همچنان در خانه و مشغول ضرر و زیان در بورس و کمی‌سود در جاهای دیگه😉😊

حسین ماموریته و ما امشب تنهاییم.اهورا کلاسای زبانش سخت شده و وقت زیادی در روز رو مشغول کلاسای آنلاین مدرسه و زبان و انجان تکالیفش هست.

من و آریام ک باهمیم و‌ی کم عشقولانه اس روابطمون و بغل و بوس مادر و پسری و‌ی کم بعدش میزنیم ب تیپ و تاپ هم!!!!

خلاصه ک میگذرونیم......

انتخابات آمریکام ک همه مونو همه شونو سرکار گذاشته!!!!والله اگه من و اهورا رو میبردن تا حالا همه رای‌ها رو شمرده بودیم رفته بود پی کارش!والله!!!!بشمارید تموم شه دیگه!نمیبینید‌ی ملت پنج روزه کار و زندگیشونو ول کردن و منتظر نتیجه انتخابات شمان؟؟؟؟؟؟ب جان خودم مردم چنان دقیق لحظه ب لحظه این انتخابات رو دنبال میکنن ک انگاری قراره انقلاب بشه!!!

البته من شخصا چون از ت ر ا م پ ب شدت بدم میاد و ب نظرم در حماقت،ب م س و و ل‌ی ی ن خودمون،شباهت داره،منم دقیقا ب همون اندازه ک از اینا متنفرم،از اوشونم ب همون اندازه بدم میاد و خب هیچ بدم نمیاد تو این انتخابات ببازه تا پوزش زده بشه مردک پر مدعای تو خالی!!!!!!گرچه از کارای مفیدی ک واس کشور خودش کرده نمیشه گذشت،ولی اینا ب من ربطی نداره!مگه من آمریکاییم؟من از دید خودم میبینم!!!اتفاقا نظر اونام راجع ب من و ماها همینه!!!ایضا میفرمایند،اصلا ب شما چ مربدطه؟مگه شما آمریکایی هستید؟؟؟؟اگه ب شما ربطی داشتید،ی برگه رای میدادیم خدمتتون تا نظرتونوبرامون ارسال بفرمایید!!!خداییشم حق با اوناس!ولی در هر حال؛کسی نمیتونه منو مجبور کنه ک ازون خروس پر مدعا بدم نیاد!!!! و از اونجایی ک حسین ب شدت ب اوشون علاقمنده!!!(در راستای تفاهم بسیار زیاد بین من و همسر!ایشون کلا در همه موارد نظرشون صد و هشتاد درجه با من فرق داره!😉🤔)

آره میگفتم ک چون یهویی بعده بازی اس اس ک دو هیچ بردیم و کلی حال کردم،زدم بی بی سی و دیدم ظاهرا رقیب رای آورده،صرفا جهت درآوردن حرص حسین بهش زنگیدم و اطلاع دادم!😆😆

بعله اینجوریاس!شام با نخود فرنگی و هویج و ژامبون و خیارشور و ماکارونی پروانه‌‌‌ای و مایونز،اهورا برامون سالاد ماکارونی درس کرد!!!!چندتا غذا،مث چند مدل نیمرو و املت و همین سالاد ماکارونی و پیتزا رو بهش یاد دادم و بعضی وقتا ک میخوام بهش حال بدم(البته یواشکی بهتون بگم،وقتایی ک خودمم خیلی حال غذه درس کردن نداشته باشم😉)،میگم ک غذا هرچی میخواد درس کنه و اونم امشب ما رو مهمون کرد ب‌ی سالاد ماکارونی خوشمزه😊

الانم دوتا داداشی مشغول دیدن کارتونن و منم گفتم ظرفا رو بذاره خودم میشورم و الان ظرفها تو ظرفشویی انتظارمو میکشن و من نشستم رو مبل و دارم پست میذارم.

امیدوارم شبهای طولانی و کشدار پاییز ک ب نظرم خیلی خیلی طولانی و کسل کننده هستن،واس شما زیبا و قشنگ باشن.

روز و شبتون ب خیر

خدانگهدار

+ نوشته شده در شنبه هفدهم آبان ۱۳۹۹ ساعت 21:27 توسط سارا |
56 حالا که دیگه تصمیم گرفتم ازدواج کنم تو مهربون شدی
بازدید : 40
چهارشنبه 29 مهر 1399 زمان : 22:38

سلام

حسین غروبی اومد میگفت داداش کوچیکم کرونا خفیف گرفته.ظاهرا رفته بود ملایر،شهر مادرخانمش اونجا مبتلا شد و حالا برگشته شمال و خودشو قرنطینه کرده.خانم و دخترش همچنان منزل مادرش تشریف دارن.کلا این جاری من سالی دو سه بار میره شهر پدریش و هربارم کمتر از دو ماه نمیمونه!!!!سالی یکی دوبارم پدر و مادرش میان خونه اش و اونام کمتر از یکی دو ماه نمیمونن!!!!یعنی کل سال باهمن عملا!

خونه شون تو مجتمع پدرشوهر ایناست و واحداشون روبروی همن ولی اصلا باهاشون رفت و آمد نداره.قهر نیستن معمولا ولی میگه خوشم نمیاد باهاشون برم و بیام!!!!البته اینکه کل خرج و مخارج زندگیشونو مادرشوهر میده و خریدای خونه شونو پدرشوهر میکنه رو دوس داره‌ها!فقط اینکه بیان خونه اش یا این بره رو دوس نداره طفلی😉

من دوتا جاری دارم ک یکی از یکی جالبتر!حالا‌ی وقت سر حوصله براتون میگم.

شام کوکوسبزی درس کردم با سالاد کلم.بچه‌ها عاشق اینن ک شامشون هرچی باشه رو واس شون تو باگت ساندویچ کنم و بدم بخورن.براشون کوکو رو تو باگت با سس قرمز ساندویچ کردم و دادم خوردن.حسینم کوکو و سنگک و سالاد خورد.منم فقط سالاد!مثلا رژیمم😉

من معمولا شانسکی وبلاگ پیدا میکنم و میخونم و بعضیا رو ک خوشم میاد دنبال میکنم.ی وبلاگی رو چندوقت پیش میخوندم و دیگه خیلی وقته نخوندمش و اسمشم یادم‌نیس.ی خانم خونه داری بود ک از روزمره‌هاش میگفت.البته یکی دوتا دیگه هم تقریبا این مدلی بودن.همیشه موقع خوندن این وبلاگا برام سوال بود،واقعا همه اینا هر روز شنیسل مرغ و فیش اند چیپس و بیف استرگانف درس میکنن و کنارش سوپ قارچ و دسر سرو میکنن واس بچه‌ها و همسرشون؟؟؟؟؟؟تازه با همسرشونم مشکل داشتن و خیلی زیرپوستی مدام متذکر میشدن ک بسیار پولدارن!!!!

والله ما ک ظاهرا جزو اقشار متوسط جامعه هستیم،کوکو و کتلت و پاستا و قیمه و قورمه میخوریم!حالا شنیسل و بیف و ازین غذاهای قرطی هم میخوریم در هفته ولی ن دیگه هر روز!!!!!

والله ازینهمه تظاهر در عین اینکه میخواستن نشون بدن چقد ساده و بی ریا هستن،خسته شدم و دیگه دنبالشون نکردم!

ولی چندتا وبلاگ هست ک دوسشون دارم و میخونمشون!

جدیدا غروب ب بعد حس میکنم تنگی نفس دارم!!!از ترس هول نکردن حسین،پیشش نگفتم ک فک نکنه کرونا دارم!فوق العاده ترسوئه و وقتی خودش یا ماها مریض میشیم،مخصوصا بچه‌ها،دست و پاشو گم میکنه و من باید بهش دلداری بدم!!!!!

چون علائم دیگه‌‌‌ای ندارم فک نمیکنم کرونا باشه.هستش یعنی؟اهورا و آریا ک مدام چسبیدن ب من و منو بخوان قرنطینه بکنن باید این دوتا رو هم باهام قرنطینه کنن!

از پارسال تقریبا ماهی دوتا ربع سکه میخریدم و میذاشتم کنار.از قبل از عیدم چند سری دلار خریدم و فروختم.الان دیگه ماهی‌ی ربع سکه رو ب زور میتونم بخرم و دلارم ک دو ماهه نتونستم زیاد بخرم و فقط اونایی ک دارمو نگه داشتم و دیگه نفروختم!!!با پولای پس اندازم معمولا ازین کارا میکنم و درآمد زایی میکنم واس خودم😉‌ی پول کوچولویی هم تو بانک دارم ک مقداری ازش سود میگیرم.ی کوچولو هم تو بورس سرمایه گذاری کردم ک خوب سود میگرفتم ازش ولی تو همین دو سه ماهه تقریبا سی تومن ازش ضرر کردم!!!!

زندگی همینه دیگه!ی وقت میبری‌ی وقت میبازی!

ب شدت معتقدم زن باید دستش تو جیب خودش باشه.

مردتون،باباتون،آقاییتون،عشقتون،پارتنرتون،دوس پسرتون،هرکی ک باهاشین،اگه فرشته هم باشه و سرتاپاتونو طلا بگیره،بازم حتما حتما حتما واس خودتون استقلال مالی داشته باشین.نمیگم نذارین همسرتون براتون خرج کنه.چرا اتفاقا باید بکنه.ولی شمام همراهش باشید تو زندگی.هم پول داشته باشید و جاهایی کمک زندگی باشید و اگه چهار بار خرج رستوران و کافی شاپ رو اون داد،دوبارشم شما بدید.هم اینکه حتما برا خودتون پس اندازی جدا داشته باشید.زندگی بالا و پایین زیاد داره.پس انداز هم مواقع خوشی و هم مواقع ناخوشی،پشتوانه آدمه و ب آدم اعتماد ب نفس و جرات میده.

ساعت دوازده و پنج دقیقه است و من مثل شبای دیگه فک نکنم حالا حالاها خوابم ببره!

برم فعلا آریا رو بخوابونم بلکم خودم خوابم گرفت!

شب بخیر

خدانگهدار

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۹ ساعت 0:5 توسط سارا |
ذهن مصیبت طلب، ذهن شوم
برچسب ها
بازدید : 39
سه شنبه 21 مهر 1399 زمان : 8:38

سلام

نمیدونم چرا جدیدا اینقد خسته ام و عصبی!البته فقط با همسر!سعی میکنه مهربونی کنه،گرچه خیلی کارای اعصاب خورد کن هم داره.ولی خداییش جدیدا حتی وقتی ک خیلی خوبم هست باز باهاش با ناراحتی و پرخاش حرف میزنم.بعد وقتی میره سرکار و نیست،دلم براش میسوزه و شب وقتی میاد باز همون آش و همون کاسه!!!!خخخخخخ

خلاصه ک وحشیه درونم افسار پاره کرده و راستش منم خیلی حالشو ندارم ک بخوام رامش کنم!!!!

ی جورایی بی حس شدم.امروز‌ی دو ساعتی رفتم پیش دوستم و قلیون کشیدیم و حرف زدیم.ولی با اینکه کاری نداشتم و میتونستم حداقل یکی دو ساعت دیگه ام بمونم،ولی بهونه آوردم و برگشتم خونه!دلم خونه ام و تنهاییمو میخواد.

شب ک میشه میشینم واسه خودم نقشه رفتن باشگاه و فلان جا و فلان جا رو میکشم و فرداش ک از خواب پا میشم،میچسبم ب خونه و تکون نمیخورم!

دچار کرختی مزمن شدم.البته خب تو خونه با دوتا بچه و کلاسای آنلاین و درس و مدرسه و زبان،عملا وقت خالی‌‌‌ای ندارم و اصلا نمیفهمم کی شب میشه،ولی بازم مث قبل ک هرجور شده کارایی بیرون از خونه واس خودم داشتم رو الان ب هزار بهانه کنسل میکنم و نمیرم!

کلاسای آنلاین زبانمم این ترم کلا برنداشتم و البته ازین بابت خیلی خودمو سرزنش میکنم و حتما ترم بعد برمیدارم.یوگا آنلاینم نوشتم و دو جلسه بیشتر شرکت نکردم.آخه مگه میشه تو خونه ورزش کرد؟؟؟؟؟؟مسخره بازیه بابا!هرچی رو باید جای خودش انجام داد.ورزش باید تو باشگاه انجام بشه تا حال آدمو خوب کنه!تازه ب نظر من یوگا اصلا ورزش حساب نمیشه!باید دستت ب دستگاه بخوره تا حس ورزش کردن بهت دس بده!

خلاصه ک این چیزا بهم حال نمیده و اینجوری شده ک دچار‌ی کرختی و بی حالی و بی حوصلگی و ب تبعش،بی اعصابی شدم!!!!!!

مرده شور کرونا رو ببرن ک الکی الکی‌ی ساله ما رو خونه نشین کرده!الهی ک بره و برنگرده ویروس چینیه کوفت گرفته!!!

اینقد همه مون ب خونه موندن عادت کردیم ک فک نکنم بعده کرونا هیچکی بره بیرون و هیچ بچه‌‌‌ای بره مدرسه!البته اهورا ک واقعا دلش واس مدرسه رفتن و آموزشگاش تنگ شده و این کلاسای آنلاین و سختیه درساش و تدریسای نصفه و نیمه باعث شده طفلی دوبرابر سالای قبل مجبور باشه وقت بذاره واس درس خوندن و تکلیف انجام دادن!

شکلات و سوسیس کالباس و پنیر از جمله چیزاییه ک میگرنم رو تشدید میکنن و امروز خودکشانه کلی شکلات خوردم و خونه دوستمم ژامبون و پنیر خوردیم و غروبم‌هات چاکلت خوردم تا خل بازیایمو تکمیل کرده باشم و اینجوریه ک الان از سر درد رو ب موتم!!!!!

الانم از ترس اخلاق سگیم،اهورا و آریا و باباشون ب فاصله چند متری از من مشغول دیدن تی وی هستن و من اخمالو رو مبل دراز کشیدم و تایپ میکنم!

خداییش خیلی وقتا غیرقابل تحمل میشم و این روزام،ازون روزاس!!!!!

برم‌ی مسکن دیگه بخورم ک بخور بخورای امروز داره کار دستم میده!

خدانگهدار

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مهر ۱۳۹۹ ساعت 21:35 توسط سارا |
مامان خانوم من ❤
برچسب ها k+ , lk+advani , lk+k=m+mj ,
بازدید : 39
شنبه 18 مهر 1399 زمان : 20:36

مرغ سحر ناله سر کن

داغ مرا تازه تر کن.....

ب یاد مردی ک مهر ب دنیا آمد و مهر از دنیا رفت.مردی ک دلش با مردم و مهرش ب دل مردم بود.

روحت شاد اسطوره بی بدیل موسیقی ایران.....

روحت شاد‌‌‌ای همیشه در کنار مردم....

روحت شاد هنرمندی ک هیچوقت هنرت را ب زر و زور نفروختی.....

روحت شاد استاد محمدرضا شجریان♥♥♥

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مهر ۱۳۹۹ ساعت 17:29 توسط سارا |
*تێبینییەک بۆ نامە سەراوەڵاکە
بازدید : 148
شنبه 18 مهر 1399 زمان : 20:36

سلام

فک کنم‌ی هفته شد ک هرچی در میزدیم،بلاگفا درو وا نمیکرد!

ما میگفتیم؛ درو وا کن عزیزم!درو وا کن عزیزم!میخوام بیام ب دیدنت!!!!!!

ایشونم جواب میداد؛ ن درو وا نمیکنم!ن درو وا نمیکنم!!!!

😆😆😆😆😆

خلاصه ک الان اومدم و دیدم ااااااا قفل ب کلید خورد و درو وا کرد!!!!

هیچی دیگه حرفی ندارم!فقط میخواستم ببینم وا شده یا نه!ک دیدم شده😉

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مهر ۱۳۹۹ ساعت 13:2 توسط سارا |
*تێبینییەک بۆ نامە سەراوەڵاکە
بازدید : 51
شنبه 18 مهر 1399 زمان : 20:36

سلام

از وقتی یادم‌ عاشق استقلال بودم.اونم وقتی ک کل خانواده و فامیلمون پرسپولیسی بودن و اونم خیلی خیلی تعصبی!!!!اصلا شاید واس همین بود ک طرفدار استقلال شدم و بعدتر عاشقش!چون عادت نداشتم همرنگ جماعت باشم و همیشه بر خلاف جریان آب شنا کردن خیلی بهم حال میداد و عادتم شده بود!

بعدتر داداش وسطیمم استقلالی شد ولی خب اون اندازه من سر و زبون نداشت.

خدا میدونه چ دعواها و حتی کتک کاریایی تو بچگی و نوجوونی با داداش بزرگم سر استقلال و پرسپولیس نکردیم😅😅😅😅

اینجوری بهتون بگم ک ازون طرفداری متعصب وحشی بودم!هفته‌‌‌ای چندتا هفته نامه استقلالی میخریدم و اتاقم پر بود دیواراش از پوسترای بازیکنای استقلال!!!

حالا اگه بهتون بگم بازیکن مورد علاقه ام،علیرضا منصوریان بود،بهم میخندید؟!!😆😆😆 البته اون موقع کچل نبود و تازه شماره اش هم هفت بود ک من عاشقش بودم!

خلاصه ک منه تنها ب تنهایی حریف‌ی لشکر پرسپولیسیه متعصب تو خانواده و فامیل بودم!

اینا خلاصه‌‌‌ای از عشق و علاقه من ب این آبیه خوشرنگه!

الانم حسین شبکار مونده و من و اهورا و آریا داریم بازی تیم محبوبمون رو میبینیم.

نیمه اول تموم شده و بازی مساویه و امیدوارم ک ببریم و شاد بشیم😄😄😄

ب امید موفقیت و پیروزی تیم محبوبم💙

بازی رو هم ک باختیم،رفت!!!!🙁🙁😢😢

بریم بخوابیم ک اعصاب معصاب نداریم😬😬😬

+ نوشته شده در شنبه پنجم مهر ۱۳۹۹ ساعت 22:16 توسط سارا |
درو وا کن عزیزم!!!!

تعداد صفحات : 0

آرشیو
آمار سایت
  • کل مطالب :
  • کل نظرات :
  • افراد آنلاین :
  • تعداد اعضا :
  • بازدید امروز :
  • بازدید کننده امروز :
  • باردید دیروز :
  • بازدید کننده دیروز :
  • گوگل امروز :
  • گوگل دیروز :
  • بازدید هفته :
  • بازدید ماه :
  • بازدید سال :
  • بازدید کلی :